حکایت های ملانصرالدین/ قسمت دوم /

ملا و خَرَش

 

روزی ملا خرش را گم کرده بود و در کوچه و بازار می گشت و فریاد میزد: ای خدا شکرت. خداوندا سپاسگزارم.

 مردی پرسید: برای چه شکر میگویی؟ مگر از گم شدن خرت راضی و خوشحالی؟ ملا گفت: از گم شدن خر نه ولی از این که خودم سوارش نبودم راضی و خوشحال هستم و شکر میکنم چون اگر من هم سوار خر بودم؛ حال باید یکی دیگر به دنبال من و خرم میگشت!!!نیشخند

...............................................................................

 

سرکه هفت ساله

 

شخصی نزد ملا آمده و پرسید: شما سرکه هفت ساله دارید؟ ملا جواب داد: بله. مرد مزبور گفت: پس خواهش میکنم یک ظرف از آنرا به من بدهید. ملا خندید و گفت: عجب آدم احمق هستی تو! اگر میخواستم به هر کس قدری از آنرا بدهم که یک ماه هم باقی نمی ماند!یول

/ 2 نظر / 8 بازدید
م.ج

ممنونم بازم عالی مثل همیشه[گل]

شهرام بیطار

خیلی با حال بود . یه نگاه کلی ای به وبلاگ تون کردم , در کل جالب بود ولی حیف که تو پرشین بلاگ هستین و هیچ امنیتی نداره اینجا . یه شب میخوابین صبح پا میشین میبینین کلاً همه چیزو حذف کردن . کاش مطالب و تنظیمات و همه چیز تون رو انتقال بدین به بلاگر یا وردپرس . اونها چون خارجی هست هاست شون دیگه دست اینها نیست که با یه عکس یا جمله ضد اینها بزنن پاکش کنن . با درود و سپاس فراوان : شهرام