ملا و خَرَش

 

روزی ملا خرش را گم کرده بود و در کوچه و بازار می گشت و فریاد میزد: ای خدا شکرت. خداوندا سپاسگزارم.

 مردی پرسید: برای چه شکر میگویی؟ مگر از گم شدن خرت راضی و خوشحالی؟ ملا گفت: از گم شدن خر نه ولی از این که خودم سوارش نبودم راضی و خوشحال هستم و شکر میکنم چون اگر من هم سوار خر بودم؛ حال باید یکی دیگر به دنبال من و خرم میگشت!!!نیشخند

...............................................................................

 

سرکه هفت ساله

 

شخصی نزد ملا آمده و پرسید: شما سرکه هفت ساله دارید؟ ملا جواب داد: بله. مرد مزبور گفت: پس خواهش میکنم یک ظرف از آنرا به من بدهید. ملا خندید و گفت: عجب آدم احمق هستی تو! اگر میخواستم به هر کس قدری از آنرا بدهم که یک ماه هم باقی نمی ماند!یول