مطلبی که در ادامه می خونید با عنوان " کی موش باشه؟! "  داستان کوچولوییه که تابستون پارسال نوشتم. برای بچه های دبستانی و این که چطور حالا یادش افتادم برمی گرده به وبلاگ گردی دیشبم! در واقع داشتم یک مطلب جالب رو در یکی از وبلاگ ها دنبال می کردم که یاد این داستان افتادم. این داستان به خاطر عشق کوچولوی نازم نوشته شده. اگر بخوام بیشتر ازش بگم میتونم به چشم های درشت صورتی کدر_ خودم بهش میگم آب آلبالویی و نه آلبالویی (خواهشمندم این دو را قاطی نکنید) _ با سیاهی بزرگی در وسط اشاره کنم. روی هم رفته ده سانتیمتر بیشتر نیست اما زندگی منه!

در واقع از وقت عروسک بازیم خیلی گذشته اما اون عشقمه نه عروسک . خواهش میکنم درک کنید. شاید به زودی عکسی از اونو در همین قسمت گذاشتم. نمی دونم اول بشورمش بعد ازش عکس بگیرم یا همین جور خوبه. آخه جای رژلب روش مونده_ از بس که عاشقشم _ راستش وقتی مطلب روی اون وبلاگ رو خوندم و از اون جایی که دیدم چه وبلاگ پر کاریه کمی به خودم اومدم و تصمیم گرفتم این داستان کوچولو رو تایپ کنم.

آخه این داستان یکم هم ادامه داره یعنی دو قسمت دیگه هم داره و دلم نیومد که نذارمش رو وبلاگ. امیدوارم خوشتون بیاد و در ضمن از موقع نوشتنش تا حالا ویرایش نشده پس اگر اشتباهی دیدید خوشحال میشم که یادآوری کنید.

 انتشارات آوای سورنا موضوع این داستان رو خیلی دوست داشت هر چند که معتقد بود برای سن دبستان مناسب نیست و در صورتی که کمی تغییر داده می شد مایل به چاپ این داستان بود. اما من دوست ندارم بیشتر از این ساده اش کنم. حالا خودتون می خونید و می فهمید که هیچ مشکلی در بین کلمات و تناسبشان با سنین دبستان وجود نداره!

یعنی کلمات کاملا  ساده اند و البته اعتقاد من براینه که دوره ی حسن کچل خوندن برای بچه های دبستانی دیگه به سر رسیده. در مورد مطالعه متناسب با هر سنی باید بگم که به طور مثال داستان های هانس کریستین اندرسن برای بچه های یازده ساله بچگانه خواهد بود_ همانطور که خود شخص شخیص هانس هم می دانست که کتاب هایش برای کوچک ترها نوشته شده اما هنوز در این کشور کسی این را نفهمیده و اگر کتابی همپای کتاب های هانس کریستین اندرسن نوشته باشند به سنین نوجوان اختصاص داده اند _ . نه اینکه هانس کریستین اندرسن ارزش کمی داره ها. نه ! درست برعکس. داستان های نویسندگان برجسته ای مثل اون که پر از تخیل و رویاست یا همین که دارای یک سبکیه به اشتباه در این کشور به گروه های سنی بالاتر اختصاص داده شده . هر چند که داستان من از این لحاظ هیچ ربطی به داستان های هانس و امثال اونا نداره و خیلی ساده تر از این حرف هاست اما میخوام بگم که همیشه نباید ساده ترین کلمات و جمله ها را به کودکان گفت تنها به این خاطر که تا به حال فقط با اون کلمات آشنا بوده اند.

اگر با من موافق نیستید پس گسترش دادن ذهن، توسط کتاب خوندن چه معنایی دارد؟؟؟؟؟؟ ( با خوندن این داستان خودتون شاخ درازی درخواهید آورد که اصلا این همه توضیح برای چی بوده؟ مگه چیز به این بی مزگی هم این همه شرح داشت اما به خدا قسم که مسئول بررسی کتاب کودکان اون انتشارات به من گفت باید به زبون بچه دبستانی ها نوشته بشه نه به زبون بچه های دوره ی راهنمایی و بالاتر!)

شاید اون ها در تمام دوره ی کودکیشان فقط داستان حسن کچل رو شنیدن اما دنیا حالا کمی فرق کرده. توی کتاب بچه ها خیلی چیزها میشه یاد گرفت که توی کتاب بزرگترها نیست. مثل کتاب شازده کوچولو که بزرگترها بیشتر می خوننش اما هیچ کس هنوز نگفته این کتاب مال بچه ها نیست. تورو خدا فکر نکنید داستان من هم در همین سطحه یا اینکه من خودم چنین تصوری دارم. فقط می خوام بگم هیچ داستانی رو فقط به این خاطر که ممکنه _فقط ممکنه_ بچه ها مجبور بشن کمی _ فقط کمی_ برای فهمیدنش وقت صرف کنن از رده ی سنی بچه ها خارج نمی کنن. باز هم به خدا قسم که بچه ها با همون کتاب ها می تونن با دنیای جدید و عناصر نا آشنا یا احساسات پیچیده تری نسبت به خنده و گریه، آشنا بشن نه با تشریح وقایع در طول سالیان دراز یا با خواندن لغت نامه ها در سنین جوانی یعنی وقتی که دیگه خیلی دیر شده.

درهر صورت داستان هایی با مضامین ساده تر که مختص سنین پیش از دبستان نوشتمشان بر روی وبلاگ قرار دارند. این هم تقدیم به عروسک مهربان و نرم و خوشگلم و همه ی دبستانی های گل! که روزی ویل دورانت و هگل و انیشتین و دانشمندان نخبه ی ایرانی را پشت سر خواهند گذاشت و برای پیمودن این راه احتیاج به کمی پویایی ذهنی حداقل در موقع خواندن کتاب دارند.

هر چند که در داستان های من ردی از آن نیست!